اولندش سلام
دومندش .... (اینجا جای سلام شماس)
عارض مندم خدمت شما که .... (ببخشید یادم رفت بگم این سومندش بود ااا) ... دیدین چی شد ؟! یادم رفت چی می خواستم بگم !!!
اما امروز در کل می خواستم بگم بر می گردم !!!
ولی کلی تفاوتها باعث متفاوت شدن من و بروبکز شده !
اصل موضوع از این قراره که ما (یعنی من و همه از جمله کرم نوکرم و دکتر حسین یه لامپی و ...) اومدیم اینجا .
....
می پرسین ایجا کجاس؟!!
این که سوال کردن نداره یه خورده دورو بر منو نگاه کنین می فهمین ... ا...ا...ا ببخشید یادم نبود اینور رو نمی بینین ... توی این یه مدتی که نبودیم و اینا با بروبکس پا شدیم اومدیم پیش آق فری و گزارشگر ویجه و خال تور (خاله توران) اینا ... اینجا جاتون خالی کلی صفا و از این حرفاست ...!
از هفته ی دیگه از همه مون چیز می شنوین !
منتظر باشین.... تا پست بعدی زت زیاد .....
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:31  توسط آق سجی
|
سلام بچه ها
حالتون خوبه؟ 
حال من هم که بعضیاتون می دونین جدیدن رفتیم فرش کردیم (آخه قبلا موکت بود!)
والا نمی دونم چی بگم ! خیلی ببخشید که اینقد طول کشید تا آپ کنم ؛ ببخشید دیگه آخه می دونین ؟ معلومه نمی دونین که ، همیشه سخت ترین کار شروع کردنشه بعدش همه چی خودش روی غلطک می افته
الانم واسه آپ دارم یه جورایی زور میزنم ... می ترسم یه وخت خدای نکرده بترکم ... بترکه چشم حسود ... هوف هوف 
یه جورایی نوشتن برام سخت شده .. هرچند قول می دم خودمو زوده زود عین همون آق سجی ه سابق کنم
حالا یه داستان گوش کنین :

یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود یه دختر کوچولویی بود به اسم شنل قرمزی ( حالا بماند که چرا بهش می گفتن شنل قرمزی!) (اسی : بابا آق سجی ما 1000000000000 بار اینو شنیدیم تکراریه ) اِ..اِ...اِ این چه حرفیه اسی . هنوز مختو به کار ننداختی؟! مگه میشه آق سجی چیزه تکراری بگه 
داشتم میگفتم ... اگه این اسی و بچه ها بذارن
این شنل قرمزی یه روز شنلش رو می پوشه که بره خونه ی مامان بزرگش ، بدونه این که بدونه توی راه چه خطراطی منتظرشه ! شنل قرمزی راه می افته که بره می رسه به یه جنگل خیلی بزرگ که باید ازش رد میشد .... توی این جنگل یه سری اتفاقات می افته تا شنل قرمزی برسه به خونه ی مامان بزرگش و توی خونه ی مامان بزرگ هم یه سری اتفاقات دیگه ... و شنلقرمزی و مامان بزرگش سالهای سال باهم به خوبی و خوشی زندگی می کنن !!! داستان ما به ته رسید ... کلاغه برگشت خونشون (یا یه چیزی تو این مایه ها)
یه خاطره هم هست از زمانی که برقا میرفتن (توی تابستون) یادم بیارین تعریفش کنم
دیگه تصمیم گرفتم آپ هام زیاد طولانی نباشه که خسته بشین ... در عوض زودتر میام و آپ می کنم ...
ممنون که سر زدین و تا ته خوندین
زت زیاد .........
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:23  توسط آق سجی
|
سلام بچه ها
نمی دونم چقد از دیدن من تعجب می کنین 
اما همینقد میتونم بگمکه هنوز اینجام و می خوام وبلاگ نویسی رو ادامه بدم 
البته بستگی به شما داره 
بهم بگین دوس دارین من بازم بنویسم یا نه 
ممنون که بهم سر زدین....
زت زیاد......
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:27  توسط آق سجی
|